Saturday, January 12, 2008

محکوم

من محکوم، به انزواي چهارديواري کوچک خود هستم
به جرم اينکه به نامهرباني ها
... عادت نمي کنم
به جرم اينکه دورويي را
... بر مي تابم ...
به جرم اينکه نمي رقصم
... به نواي حقير هر سازي
... ...

Tuesday, October 9, 2007

لحظه

هرگز هيچ لحظه اي ،
عظيم تر از آن لحظه که مي آيد نيست.
لحظه هاي بزرگ ، مي آيند ؛ اما به گذشته نمي روند.
هيچ لحظه ي بزرگي متعلق به گورستان نيست.
لحظه ها به ما ميرسند ، ما را در ميان مي گيرند ،
اندکي نزد ما درنگ مي کنند ،
اگر لياقت بهره گيري شرافتمندانه از آن ها را داشته باشيم به دادمان مي رسند
و اگر نداشته باشيم طبق قانون طبيعي لحظه هاي بزرگ واپس مي نشينند براي مدت ها.
آن ها در ظلمت تفاخر ما_که خود رامالک آن لحظه ها مي دانيم_ موميايي نمي شوند،
و همچون سکه اي عتيقه در صندوقي کهنه و بد قفل نمي مانند
. آنها عقب گرد مي کنند، و در انتظار انسان لايق مي مانند

Within The Walls Of Treason


I gave you my soul
You left me dying
(freezing in the cold wind that
screams through the silence
, in the barren wastes of my heart)
Within the walls Of my mind
.....
alone,
The winter serenade
Fell silent to me

سنگ قبرم

دوست دارم در بهاران در يکي از روز هاي باراني بميرم آسمان
تک قطره هاي اشک بر خاک ببارد بلبل خوشخوان در روز مرگم آخرين
آواز را بخواند شقايق هاي وحشي روي قبرم را بپوشانند و هرگز روي سنگم
سنگ قبرم چيزي ننويسيد نامي جز کلام عشق که شايد
در بهاران ديگر از خاک سردم لاله گل گون بيرون آيد

زخم

اي سرگدان دشتهاي به خواب رفته ،شهرهاي خاك الود
و خارزارهاي خاموش!از دست رنجهاي پير و زخمهاي كهنه به كجا مي توان گريخت؟
كه انها جزي از وجود تو شده اند وتو، چيزي بجز كل رنجهاي خود نيستي